چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر انکه مرغی زقفس پریده باشد
پروبال ما بریدند ودر قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
سلام خدا برتو ای عیسی پیامبر لطف ومهربانی
سلام خدا برتو وبرپیامبر رحمت وبخشایش محمد مصطفی
که تو او را برادر وپیامبر بعد ازخود معرفی کردی
سلام برتو وبرپیروان پاکیزه ات وبریاران صادقت
ما بر همین دوستی ومهربانی دلخوش داریم
باشد که ابلهان که جامه فخر برتن کردند ولباس ابلیس برردای خرد پوشیده اند
در جهل کذایی خویش بمانند ودر ان بمیرند.
جهان تا زمانی که برپایه مهربانی تو ورحمت محمد مصطفی پایدار است زیباست
وما منتظریم تا برای یاری اخرین منجی تو ای پیامبر صلح ودوستی بیایی.
بهار عاشق بود و زمین معشوق .عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود
.زمین اما آرام و سنگین و صبور.زمین هر روز رازی از عشق به بهار می داد
و می گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت
.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.
به فراخی عشق.
زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.
زمین می گفت: ...
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت
.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد
و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت
و قلبش هزار پاره شد.
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.
عشق آتش است و دل آتشگاه
.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.
راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب .
و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد.
به نام خدای بخشاینده ومهربان
بنام خدای مادرها
بنام خدای مهربانی مادرها
امشب وقتی ایدیم رو باز کردم پیام تبریک مدیریت محترم پارسی بلاگ رودیدم ،بخاطر انتخاب وبلاگ آواز پرجبرئیل
گریه کردم اما نه از شوق شاید ازاینکه مادرم همیشه میگفت وبلاگ برای تو حکم چاه را دار برای درد دلها ت
تعبیر مادرانه بود،خیلی خوشحال بود که مطالبم رو می نویسم.
اما امشب مادر در بیمارستان بود ،نبود تا این خبر رو بهش بدم ،
تا چهره مهربانش رو ببینم که لبخند برلبش اون رو زیباتر از همیشه کنه،
که من هرجی دارم از لطف وبزرگواری مادرم هست وگذشت پدر،همه ما همین هستیم.
از مدیریت محترم پارسی بلاگ وهمکارانشون هم متشکرم که این امکان رو برای ما فراهم کردند
تا بتونیم حرفهامون رو بنویسیم به یکدیگر در رائه اطلاعات بیشتر کمک کنیم .
برای همه شما آرزوی سعادت وسلامت دارم وداشتن لحظاتی سرشار از لطف خدا
برای همه مادرهای مهربان دنیا دعا کنید ،برای سلامتی مادر من هم دعا کنید.لطفا