آواز پرجبرئیل

دلم می خواد که چنان باشم که دیگران چون به من بنگرند مرا نبینند .بلکه خدارا ببینند.الهی اینچنین شود


 RSS 
 Atom 
صفحه نخست
پست الکترونیک
صفحه ی مشخصات
خانگی سازی
ذخیره کردن صفحه
اضافه به علاقه مندیها
بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 39
مجموع بازدیدها : 8071

پیوندهای روزانه

سایت جامع دفاع مقدس (ساجد) [40]
لوح دل [134]
[آرشیو(2)]



نوشته های پیشین

فروردین 86 [19]
اردیبهشت 86 [15]
مرداد 86
مهر 86 [13]
آذر 86
دی 86 [4]
بهمن 86 [9]
اسفند 86
فروردین 87 [7]
اردیبهشت 87 [4]
خرداد 87 [2]
تیر 87 [4]


موضوعات وبلاگ

اخلاق و عرفان


لوگوی وبلاگ

لینک دوستان


پوست کلف
آقاشیر
شیعه مذهب برتر
پری برای پریدن
مبانی مهندسی کامپیوتر
حسنی وب
پنجره
کوثر
کوثر
سجاده ای پر از یاس
بابهار
خط سوم
جاده خدا
عکس فوری
ماصاحب داریم
گنجینه قصار
حبل المتین
نسل برتر
نکته های زندگی
خط سرخ شهادت
آسمان اتش
شمیم
اتش عشق
صدای نسل نو
کبوترانه
لینک باکس های رایگان لینک
سایت جامع دفاع مقدس(ساجد)
به خود آییم و بخواهیم،‏که انسان باشیم...
تجربیات من درپروژه
جاهد
انتظار
رویش
رویش
پاک دیده
کوثر110
ارمیا
ترنم بارونی
سال نوآوری و شکوفایی
کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد !
پیغام سروش
دم مسیحایی
توکای شهر خاموش
دوستانه و صمیمانه. Pen pal یعنی دوستی که برایت می نویسد...
زیر آسمان خدا
وقایع
هیئت حضرت علی اکبر(ع)
شهید مرتضی بصیری
*... بگو به آن که ، دل از بار غم گران دارد ...*
عطش
خلوت تنهایی
خلوت تنهایی
پرهیزگار عاشق است !
مهر بر لب زده
پنجره
پیامبراعظم
پلاک
موقتا عنوان نداره
فؤاد
اینجا پرنده...
ولایت
عقل وعشق
عدل الهی Divine Justice
کشکول صادق
تجربیات من در مدیریت پروژه
بازی بزرگان
رنگین کمان یک رنگ
در حریم اهل بیت(ع)
شمیم نینوا
بیا مهدی با ترنم باران...
اردو
فرشته مهر
ایده های اخلاقی نوین
abdekhoda1000
ایران سرزمین بلند
نکته هایی از قرآن
مصباح سبز
شهادت
علم وعرفان
لوح دل(شهید ایلیا)
ناریانا2
منطقه ممنونعه
عکس فوری
روایت
ایده های اخلاقی نوین
رویش
اسوه
روزان نوشت
بیقرارنامه

یــــاهـو


موسیقی وبلاگ

+ خدایا اشک هایم هایم را برای پل زدن به عرش تو و رسیدن به تو دوست

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی


تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی


بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را


  آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی


بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من


خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی


دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم


 در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟


ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم


  حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی


رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن


  آستین این ژنده، می‌کند گریبانی


زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم


  گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی


زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم 


 می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی


خانه‌ی دل ما را از کرم، عمارت کن! 


 پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی


ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید 


 بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی



 


 


نوشته شده در سه‏شنبه 1/5/1387ساعت 9:6 صبح توسط باران غریب
نظرات دیگران()


+ نان وگل

در یزد کهن عارفی می زیست که جویای اسم و رسم بود ، روزی با یارانش از مقابل دکان نانوایی می گذرد ،


بوی نان از تنور در آمده ، بوی نان پخته ، او را وسوسه می کند تا نانی خریده بخورد ،


عادتی که امروزه نیز در مردم کویر مشاهده می شود و به بوی نان سحر می شوند ،


پس به دکان نانوا می رود  نانوا که پیری دانا و جهان دیده بود


در حین پخت نان با عارف به بحث و جدل می پردازد ،


سخن از خامی و ختگی انسان می راند ، این که پختگی مراحلی دارد ،


همچو نان که در ابتدا خوشه گندمی است ، درو می شود ،


در زیر سنگ سخت آسیاب آرد می گردد ، آنگاه خمیر شده


و با آتش تنور پخته می گردد ،آدمی نیز آتشی می خواهد تا پختگی حاصل کند ،


هر کس که عبا و قبای عارف را بر تن کرد نمی تواند در زمره عرفا قرار گیرد ،


چرا که عرفان و تصوف به خرقه و لباس و دستار نیست ،


بلکه در اندیشه و مهار نفس است ، عارف صبحی است که به چراغش نیاز نیست


و شبی که به ماه و ستاره اش حاجت نیست ، نانوا عارف را پندی می دهد


که اگر پخته بودی گوشه عزلت اختیار می کردی و این قافله مریدان را رها و نفست را خلاص می نمودی .


عارف از سخنان نانوا دگرگون می شود اما آتش آنگاه به جانش افتاد


که نانوا دست در تنور داغ و آتشین کرده ، شاخه گلی سرخ بیرون آورد


و به عارف داد و گفت: به جای نان گلی ببر تا بدانی عمر کوتاه تو همچو این گل تمام می شود ،


باشد که از خواب غفلت بر خیزی ...


عارف جویای نام سر افکنده راهی شد و دیگر کسی او را ندید ،


نانوا که همچو خضر روشنی به او بیداری بخشید بعد از وفات در نانوایی به خاک سپرده شد


و اینک این مکان به زیارتگاه مردم کوچه و بازار تبدیل شده است


ابیانه / عکس از : حسن نقاشی


 


 


نوشته شده در شنبه 22/4/1387ساعت 8:33 عصر توسط باران غریب
نظرات دیگران()


+ حداقل یادی از شهید دکتر علی شریعتی بکنید.

حداقل یادی از شهید دکتر علی شریعتی بکنید. 


پروردگارم ،مهربان من


از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!


در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است


و هر زمزمه ای بانگ عزایی


و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...


در هراس دم می زنم 


در بی قراری زندگی می کنم


و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است


من در این بهشت ،


همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.


"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"


"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"


دردم ، درد "بی کسی" بود


« دکتر علی شریعتی»


 


 


نوشته شده در چهارشنبه 12/4/1387ساعت 12:24 عصر توسط باران غریب
نظرات دیگران()


+ خدایا اشک هایم هایم را برای پل زدن به عرش تو و رسیدن به تو دوست


به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.
و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که بهم می گفتند:
سحر میداند،سحر!
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم .
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم


نوشته شده در چهارشنبه 1/1/1386ساعت 12:0 صبح توسط باران غریب
نظرات دیگران()


+ بعد از مرگم چه خواهد شد؟؟؟؟؟

 


 


سلام


 بمیریم قبل از انکه ما را بمیرانند


 خواستم بگم که اگر این دور باطل زمان نبود ایا ما میتونستیم به سادگی عدم حضور


اونهایی رو که یک روزی با ما بودن و الان نیستندرا  فراموش کنیم.


بارها به خودم میگم برای چی خدا ما را خلق کرد؟


فکر همیشگی من


چرا اومدیم ؟


از کجا اومدیم؟


به کجا میریم؟


شاید اینها اصلا مهم نباشه اما حقیقت دارند.


شاید یکی از همین لحظات دیگه حضوری فیزیکی توی این دنیا نداشته باشم


این مهم نیست بلکه این مهم هست که چرا یک مدتی اومدم بعد میرم جسمم میره


زیرخاک وطبق ائین اسلام روحم میره به برزخ بعد هم حالا یا دوزخ یا بهشت


 هی میگند اتیش میگیری میسوزی تا پاک بشی .


من بچه مسلمون شیعه اینها را نمیفهمم .همونطور که نمیتونم بفهمم بعد از مرگم


جسمم را با یک عالمه غذا بذارند توی گور یا اصلا بسوزونند بندازند  به اب و یا


با بهترین لباسم من رو توی یک تابوت در بسته بسپارند به خاک


شما میدونید یعنی چی؟


من اینها را نمیفهمم


باباجان خدا خداست عالم به همه علوم .من نیستم .من میخوام وحق دارم بدونم


این خدای عادل چرا من رو خلق کرد .چرا با اینهمه درد ورنج .چرا خواست من این


همه درد و رو تحمل کنم .تا خدایی خودش رو به اثبات برسونه .من قبول ندارم .


من امام معصوم نیستم .یکی بیاد جواب من رو بده .


جدا این فقط حرف من هست ؟


بعید میدونم .نکنه می ترسید حرفی بزنید.میترسید شما را با مارک ضد چی میگند


ضد رژیم نه ضد اسلام  شاید هم کافر شاید هم ملحد شاید...هرچی


من از همین جا میخوام بگم همه اونهایی که مدعی هستید .


همه اونهایی که فعلا


بزرگترین مشکلاتتون در باب علوم دین صیغه بین دختر پسرهاست


اگر خیلی مردانگی دارید خیلی ایمان دارید .


به من بگید کجای این عدالت خدا را نشون میده که من بیام اینجا بعد برم .


تازه بعد از کلی بدبختی  که باید تحمل کنم.


هی علم پیشرفت میکنه که چی بشه .اخرش هم همه دنیا میخواد منفجر بشه


اینها همه اش سراب هست .


حقیقت کجاست؟؟؟؟


حقیقت چی هست؟؟؟؟


شما که میدونید به من بگید .


من واقعا دارم کم میارم ...


 


نوشته شده در چهارشنبه 1/1/1386ساعت 12:0 صبح توسط باران غریب
نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ

[1/5/1387- 9:6 ص] خدایا اشک هایم هایم را برای پل زدن به عرش تو و رسیدن به تو دوست
[22/4/1387- 8:33 ع] نان وگل
[12/4/1387- 12:24 ع] حداقل یادی از شهید دکتر علی شریعتی بکنید.
[1/1/1386- 12:0 ص] خدایا اشک هایم هایم را برای پل زدن به عرش تو و رسیدن به تو دوست
[1/1/1386- 12:0 ص] بعد از مرگم چه خواهد شد؟؟؟؟؟
[آرشیو شده ها]