دلم می خواد که چنان باشم که دیگران چون به من بنگرند مرا نبینند .بلکه خدارا ببینند.الهی اینچنین شود
بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 81
کل بازدید : 64661
کل یادداشتها ها : 109


بابی ساندز (به انگلیسی: Bobby Sands ) مبارز ایرلندی و عضو ارتش جمهوریخواه ایرلند در سال ???? میلادی در شهر بلفاست مرکز ایرلند شمالی به دنیا آمد. او در ?? سالگی به کار مکانیکی مشغول و عضو اتحادیه کارگری ایرلند شد. بابی ساندز با آنکه به یک خانواده کاتولیک ایرلندی متعلق بود اما مدالهای زیادی از کلوپهای ورزشی پروتستان گرفت.
او در ???? (که ?? سال کاتولیک در تظاهرات به دست سربازان انگلیسی کشته شدند ) در سن ?? سالگی به ارتش جمهوریخواه ایرلند پیوست. او همواره خواستار خروج ارتش بریتانیا از شمال ایرلند بود و به همین دلیل وارد ارتش جمهوریخواه ایرلند شد.
وی یک سال بعد به جرم حمل اسلحه دستگیر و به ? سال زندان محکوم شد. ? ماه پس از آزادی در ???? دوباره به همین جرم و این بار به ?? سال زندان محکوم شد، ولی به محض ورود به زندان در اعتراض به رفتار دولت از پوشیدن لباس زندانیان امتناع کرد و خواستار این شد که او را به عنوان یک زندانی سیاسی بشناسند نه زندانی جنایی!
بابی ساندز طی سالهای ???? و ???? اشعار و مقالات انقلابی خود را در زندان روی کاغذ توالت مینوشت و آن را برای بیرون از زندان میفرستاد.
در مارس ???? بابی ساندز اعتصاب غذای تاریخی خود را با این خواستها آغاز کرد:
کمی پس از آغاز اعتصاب غذای بابی ساندز یکی از نمایندگان محلی ایرلندی درگذشت و بابی در حالی که زندانی سیاسی بود، از طرف مردم بجای وی انتخاب شد. دولت بریتانیا حاضر به پذیرش این انتخابات نشد و حتی قانون انتخابات را بنحوی تغییر داد که دیگر زندانیان جمهوریخواه نتوانند داوطلب شرکت در آن شوند. دولت بریتانیا حاضر به پذیرش خواستهای بابی ساندز و دیگر زندانیان جمهوریخواه نشد . سرانجام بابی ساندز پس از ?? روز اعتصاب غذا در سن بیست و هفت سالگی در ? می ???? در زندان بلفاست درگذشت.
ساندز دراین مدت فقط با نوشیدن آب زنده بود. مرگ بابی ساندز از یک طرف موج اعتراضات و اعتصابات را برضدّ دولت بریتانیا درپی داشت؛ و ازطرف دیگر درس مقاومت در براب رظلم ظالمان به مردم ایرلند و مبارزان جهان داد.
از آغاز اعتصاب غذای ?? روزه او که سرانجام منجر به مرگش شد نوشتههای وی به عنوان پرفروشترین اشعار و مقالات ایرلند درآمده بود.
جمهوری اسلامی ایران برای مبارزات او و ابراز ناراحتی نسبت به سیاستهای بریتانیا، خیابان چرچیل را که در رژیم پهلوی به این نام موسوم شده بود خیابان بابی ساندز نامیدند.
بارها نگاه خسته آسمانیت را جستجو کردم؛در میان این همه نگاه نه ترا دیدم :نه نگاه آسمانی را؛در میان کوچه های شهر در پی تو بسیار گشتم وچه بسیار که خورشید روی ترا ندیده بودندواز پی توآواره این بیابان وکس نبود که پای همراهی ام باشدوخیل این همه نشان زبی نشانی توست؛سزای من همه این بود که تنها باشم؛جفای این همه رنج که بی خدا باشم.غریب غربت ودردوحرمان وهیچ نشانی از آشنا نبودولی چرا در اینهمه چراغهای روشن شب هنوز نگاه مهربان بعضی به آسمان دوخته است همین نشان ازمهربانی توستدلم تنگ شده ؛برای لحظه ای آرامش برای لطف ومحبت خدادر میان اینهمه هیاهو هزاران پرنده ؛ماندن از کوچ یا آنکه کوچ کردن ؛یادشان رفت ماماندیم وگذشته ای که به افسانه بیشتر شبیه بود تا یک واقعیت روزمره ماماندیم و حسرت یگ گام محکم برای از خود گذشتن ودرک حقیقتی ناب ماماندیم وسرگردانی بین اینهمه هیاهو نمیدانم چه باید بکنم به کدامین راه باید رفت.چقدر دلم برای آنهمه خدا تنگ شده ،فدای آن چشمهای خسته ات .کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم یاریت کنم .حیف که دخترکی خرد وبازیگوش بیش نبودم.وتوچه استادانه مرا مجاب می کردی که آرام ومتین باشم .اولین بار تو برایم کتاب قصه خواندی با مداد رنگی ام به من رنگها را یاد دادی .چقدر دلتنگ حضور نابت هستم آخرین بار قبل از ازاد سازی خرمشهر بود من در میان کوچه مشغول بازی با همسالان خود بودم .که ترا دیدم با آن بلوز سفید شلوار خاکی وپوتینهای مشکی وساکی کوچک در مقابلم زانو زدی ونشستی ،چقدر بلند قامت شده بودی با انکه برزمین زانو زده بودی.اما من تمام سرم را به سمت بالا بلند کرده بودم وتو را که بسیار نورانی ومهربانتر از همیشه شده بودی ،را نگاه می کردم .رو سری ام را اینبار هم درست کردی ومدتی بیشتر با گره آن بازی کردی وگفتی خداحافظ دایی جان مراقب خودت باش دایی انگار چیزی می خواستی بگویی ولی نتوانستی .

چقدر پدرم نگران بود ترا تا سرکوچه بدرقه کرد ومادرم گریست ومن به آن پاهای خسته نگاه می کردم که چون نسیمی بود که به سرعت از من دور می شد وتو برای آخرین بار از سرکوچه برایم دست تکان دادی ،ومن هنوز منتظرم چشم در انتهای خرمشهر آزاد شد ولی تونیامدی ومن حیران به دنبال تو بودم در میان خانه چند بار به اتاقت رفتم همه دوستانت را که به خانه آمده نگاه کردم شاید در میان آنها خود را مخفی کرده باشی اما نه تو را یافتم که خود را هم گم ککار هر روزم این بود که به باغچه پشت خانه می رفتم برای تو گل یمی چیدم ودر لیوان آب می گذاشتم کنار پنجره اتاقت که بیایی ،که بیایی .اما تو نیامدهمه تو را که حتی جسم خاکی برای تشیع نداشتی را به زمان وخاطرهها ی دور سپردند .اما من هرروز که بزرگتر شدم دلم بیشتر برای چشمهای خسته تو تنگ شد ،بارها برای یافتنت تا جنوب رفتم هر بار برای استقبال از تو ای نور تا معراج شهدا رفتم ولی تو نیامدی .حالا یاد تو بیشتر مرا می سوزاند یاد غربت تو در میان خلق خاکی وتو یاسر من ای کاش من هم چون تو بودم بزرگ وپاک وخدا همچون نسیم می آمد وگل وجودم را با خود می برد. قصه تو بود ومن با آنکه پنج سال بیشتر نداشتم چقدر خوب همه حالات تو را در هنگام گفتن قصه ات خوب به یاد دارم .مثل یک معلم خوب مهربانی را یادم می دادی ورفتی بی هیچ دلواپسی .
اما من گم شده ام وامروز بیشتر از همه آن دوران کودکی به تو نیاز دارم ایکاش مرایاد کنی بسیار یادم کنی ودستم را بگیری .من هنو زهم منتظرم .
((ای خدا این اشک اینقدر مدام نباریده است،چه کند علی با اینهمه تنهایی؟ای خدا چقدر خوب بود این زن، چقدر محجوب بود،
چقدر مهربان بود، چقدر صبور بود.
سلام بر تو ای عشق خدا و دلیل خلقت، سلام بر تو ای دردانه رسول
خسته ام خدا، چقدر خسته ام.
چطور من بدن نازنین این عزیز را شستشو کنم؟! اگر تغسیل فاطمه به اشک چشم مجاز بود، آب را بر بدن او حرام می کردم. اگر دفن واجب نبود، خاک را هم بر او حرام می کردم.
حیف است این جسم آسمانی در خاک! حیف است این پیکر ثریایی در ثرى! حیف است این وجود عرشی در فرش. اما چه کنم که این سنت دست و پاگیر زمین است. از تبعات زندگی خاکی است.
پس آب بریز اسماء! کاش آبی بود که آتش این دل سوخته را خاموش می کرد! ای اشک، بیا، بیا که اینجاست جای گریستن.
فرشتگان که به قدر من فاطمه را نمی شناسند، به اندازة من با فاطمه دوست نبودند، مثل من دل در گرو عشق فاطمه نداشتند، ضجه می زنند، مویه می کنند، تو سزاوارتری برای گریستن ای على! که فاطمه، فاطمة تو بوده است... ای وای این تورّم بازو از چیست؟... این همان حکایت جگرسوز تازیانه و بازوست! خلایق باید سجده کنند به این همه حلم، به این همه صبورى. فاطمه! گفتی بدنت را از روی لباس بشویم؟ برای بعد از رفتنت هم باز ملاحظة این دل خسته را کردى؟ نازنین! چشم اگر کبودی را نبیند، دست که التهاب و تورم را لمس می کند. عزیز دل! کسی که دل دارد، بی یاری چشم و دست هم درد را می فهمد.
ای کسی که پنهانکاری را فقط در دردها و مصیبت هایت بلد بودى، شویِ تو کسی نیست که این رازهای سر به مهر تو را نداند و برایشان در نخلستان های تاریک شب، نگریسته باشد.
اینجا جای تازیانة نامردان است در آن زمان که ریسمان بر گردن مرد تو آویخته بودند.
ای خدا! این غسل نیست، شستشو نیست، مرور مصیبت است. دوره کردن درد است. تداعی محنت است.
ای وای از حکایت محسن! حکایت فاطمه و آن در و دیوار! حکایت آن میخ های آهنین با بدن نحیف و خسته و بیمار! حکایت آن آتش با آن تن تب دار! حکایت آن دست پلید با این گونه و رخسار! حکایت آن همه مصیبت با این دل بی قرار!
آرام تر اسماء! دست به سادگی از این همه جراحت عبور نمی کند، دل چطور این همه مصیبت را مرور می کند؟!
چه صبری داشتی تو ای فاطمه! و چه صبری داری تو ای خدای فاطمه!
اینکه جسم است این همه جراحت دارد، اگر قرار به تغسیل دل بود، چه می شد! این دلِ شرحه شرحه، این دل زخم دیده، این دل جراحت کشیده!
آن کفن هفت تکه را بده اسماء! کاش می شد آدمی به جای یار عزیزتر از جان خویش، فراق را برای همیشه کفن کند.
خدایا! این کنیز توست، این فاطمه است، دختر پیامبر و برگزیدة تو. دختر بهترین خلق تو، دختر زیباترین آفرینش تو، خدایا! آنچه رهایی اش را سبب می شود بر زبانش جاری کن، برهان او را محکم گردان. درجات او را متعالی فرما و او را به پدرش برسان.
بچه ها بیایید. حسن جان، حسین جان، زینبم،عزیزم ام کلثوم بیایید! با مادر وداع کنید. سخت است می دانم، خدا در این مصیبت بزرگ به اجر و صبرش یاری تان کند.
آرام تر عزیزان! از گریه، گریزی نیست. اما صیحه نزنید، شیون نکنید، مثل من آرام اشک بریزید.
نمی دانم چطور تسلایتان دهم. این مادر آخر مادری نبود که همتا داشته باشد، که کسی بتواند جای او را پر کند، که جهان بتواند چون او دوباره بزاید.
اما تقدیر این بوده است، راضی شوید به مشیت خداوند و زبان به شکوه نگشایید.
رویش را؟ سیمای مادر را؟ باشد، باز می کنم، هر چند که دل من دیگر تاب دیدن آن چهرة نیلی را ندارد. وای! مهتاب چه می کند با این رنگ و روی مهتابى!
این قدر صدا نزنید مادر را! او که اکنون توان پاسخ گفتن ندارد، فقط نگاهش کنید و آرام اشک بریزید.
اما نه، انگار این دست های اوست که از کفن بیرون می آید و شما را در آغوش می گیرد.
این باز همان دل مهربان اوست که نمی تواند پس از وفات نیز ندای شما را بی جواب بگذارد. تا کجاست مقام قرب تو فاطمه جان!
شما را به خدا بس کنید بچه ها! برخیزید!
این جبرئیل است که پیام آورده، برخیزید!
جبرئیل می گوید: عرش به لرزه درآمده، بردارشان!شیون ملائک، آسمان را برداشته، بردارشان! تاب و تحمل خدا هم... علی جان! بردارشان.
برخیزید بچه ها! چه شبی است امشب خدایا؟! لا حول و لا قوه الّا بالله
منبع: کشتی پهلو گرفته،
احساس سوختن به تماشا نمی شود آتش بگیر تا بدانی چه می کشم
اتل متل یه قصه
یه قصه قدیمی
یه قصه پر از درد
هبوط شدن تو غربت
اتل متل یه قصه
یه قصه قدیمی
یه قصه پر از درد
هبوط شدن تو غربت
اتل متل مویه است
مویه غریبانه است
وقتی که تنها شدم
با مویه آشنا شدم
بریم به اصل مطلب
این قلم واین دفتر
فکر وخیال وذهنم
امانته پیش من
اول یکی یادم داد
آبی آسمون را
تو شبهای مهتابی
نگاه به آسمون رو
یکی دیگه نگاه کرد
ته اون نگاهش
تااوج آسمونها
مرغ دلم رو پرداد
یکی دیگه لای در
توی همون نیمه شب
وقتی که از درس می اومد
شرم وحیا یادم داد
عجیب شیطونی بودم
انگار حیا نکردم
کتانی پارشو وقتی پیدا کردم
آبروی پاهای زخمی اونو بردم
اتل متل یادم داد
نون وپنیر وپونه
تو اوج آسمونها
یادت هنوز باهامه
عجب صفایی داره
شبهای جمعه اینجا
کمیل وندبه داره
محلمون بچه ها
مسجد هنوز نیمه ساخت
صف طویل نماز
بادلهای شکسته
دستهای تاول بسته
اینجا خدا زمینه
هبوط میگن همینه
نه خدا جون نداریم
اینجا همون بهشته
عجب صفایی داشتش
محلمون بچه ها
انگار یه بادی اومد
محلمون عوض شد
به جای مسجدمون
فرهنگسرا علم شد
در پی هر قدقامت
مدیرکل عوض شد
یکی بیاد به کمک
یکی که خوب می دونه
قصه ماه و پونه
قصه نورورفتن
خدا اینجا زمینه
هبوط میگن همینه
اتل متل حرف ماست
درد ودل بچه هاست
یه کاری باید کرد
محلمون خراب شد
به جای کمیل وندبه
محفل مشروبها شد
خدا ،همش غربته
توی این همه قفس
تو اوج آسمونها
دلم هوات رو کرده
یهو دلم پریدش
میله ندیدورفتش
منهم میون برجها
تا آسمون پریدم
تا کهکشان دویدم