
نام: | |
ايميل: | |

ما ديوانه ، احساسي ؛ مجنونيم!/ از هر چه صلاح و مصلحت دلخونيم
/امروز تمام قاتلان خوشحالند/ از کارشناسان شما ممنونيم
ديديم که در راه خدا کشته شديد/ با ذکر شهيد کربلا کشته شديد
/ چيزي مگر از وصل شما مي کاهد/ بگذار بگويند شما کشته شديد
به روي شانه نعش دوستان است
زبان عدل خواهان در دهان است
به قرآن بين بمب و مين خنثي
تفاوت از زمين تا آسمان است
![]()
![]()
![]()
حجاب چهره جان ميشود غبار تنم
خوشا دمي که از آن چهره پرده برفکنم
چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانست
روم بگلشن رضوان که مرغ آن چمنم
طراز پيرهن زر کشم مبين چون شمع
که سوزهاست نهاني درون پيرهنم
چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد
چه نکوتر انکه مرغي زقفس پريده باشد
پروبال ما بريدند ودر قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغي که پرش بريده باشد
سلام خدا برتو اي عيسي پيامبر لطف ومهرباني
سلام خدا برتو وبرپيامبر رحمت وبخشايش محمد مصطفي
که تو او را برادر وپيامبر بعد ازخود معرفي کردي
سلام برتو وبرپيروان پاکيزه ات وبرياران صادقت
ما بر همين دوستي ومهرباني دلخوش داريم
باشد که ابلهان که جامه فخر برتن کردند ولباس ابليس بررداي خرد پوشيده اند
در جهل کذايي خويش بمانند ودر ان بميرند.
جهان تا زماني که برپايه مهرباني تو ورحمت محمد مصطفي پايدار است زيباست
وما منتظريم تا براي ياري اخرين منجي تو اي پيامبر صلح ودوستي بيايي.

بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود
.زمين اما آرام و سنگين و صبور.زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد
و مي گفت: اين راز را با هيچ کس درميان نگذار.نه با نسيم و نه با پرنده و نه با درخت
.راز ها را که برملا کني ، بر باد مي رود و راز بر باد رفته ، رسوايي است.
هر دانه رازي بود و هر جوانه رازي.هر قطره باران و هر دانه برف، رازي.
و رازها بي قرار برملاشدن بودند و بهار بي قرار برملا کردن.
زمين اما مي گفت: هيچ مگو، که خموشي رمز عاشقي است و عاشقي سينه اي فراخ مي خواهد.
به فراخي عشق.
زمين مي گفت: دم برنياور تا اين سنگ سياه الماس شود و اين خاک تلخ، شکوفه گيلاس.
زمين مي گفت: ...
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگين و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوري آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانيه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت
.بي آنکه کسي از بهار بگويد و بي آنکه کسي از بهار بداند.
رازها در دل بهار باليدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد
و چنان لبريز که پوستش ترک برداشت
و قلبش هزار پاره شد.
و زمين مي گفت: عاشقي اين است که از شدت سرشاري سرريز شوي و از شدت ذوق، هزار پاره.
عشق آتش است و دل آتشگاه
.اما عاشقي آن وقتي است که دل آتشفشان شود.
زمين مي گفت: رازهاي کوچک و عاشقي هاي ناچيز را ارزش آن نيست که افشا شود.
راز بايد عظيم باشد و عاشقي مهيب .
و پرده از عاشقي آن زماني بايد برداشت که جهان حيرت کند.
و بهار پرده از عاشقي برداشت، آن هنگام که رازش عظيم گشت و عشقش مهيب.
و جهان حيرت کرد.