RSS  | Atom  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسي بلاگ|مجموع بازديدها: 9201 | بازديدهاي امروز: 5| بازديدهاي ديروز: 43
درباره خودم
آواز پرجبرئيل
مدير وبلاگ : باران غريب[73]
نويسندگان وبلاگ :
روایت (@)[9]

مريم
مريم (@)[3]


دلم مي خواد که چنان باشم که ديگران چون به من بنگرند مرا نبينند .بلکه خدارا ببينند.الهي اينچنين شود
لوگوي وبلاگ
پيوندهاي روزانه
مطالب قبلي
موضوعات
لينک هاي دوستان
کوثر
اسوه
پري براي پريدن
جاهد
خط سرخ شهادت
حبل المتين
سايت جامع دفاع مقدس(ساجد)
سيمرغ
رنگين کمان يک رنگ
*... بگو به آن که ، دل از بار غم گران دارد ...*
گنجينه قصار
اتش عشق
روزان نوشت
دوستانه و صميمانه. Pen pal يعني دوستي که برايت مي نويسد...
صداي نسل نو
سجاده اي پر از ياس
پيغام سروش
ماصاحب داريم
عکس فوري
مباني مهندسي کامپيوتر
شهيد مرتضي بصيري
کالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !
پوست کلف
شيعه مذهب برتر
حسني وب
آقاشير
مهر بر لب زده
نسل برتر
به خود آييم و بخواهيم،‏که انسان باشيم...
منطقه ممنونعه
شميم
زير آسمان خدا
جاده خدا
پنجره
کوثر
خط سوم
ترنم باروني
رويش
کبوترانه
پاک ديده
پرهيزگار عاشق است !
عطش
خلوت تنهايي
خلوت تنهايي
سال نوآوري و شکوفايي
نکته هاي زندگي
بابهار
آسمان اتش
لينک باکس هاي رايگان لينک
انتظار
کوثر110
ارميا
توکاي شهر خاموش
وقايع
هيئت حضرت علي اکبر(ع)
پنجره
پيامبراعظم
پلاک
موقتا عنوان نداره
فؤاد
اينجا پرنده...
ولايت
عقل وعشق
عدل الهي Divine Justice
کشکول صادق
تجربيات من درپروژه
تجربيات من در مديريت پروژه
بازي بزرگان
اردو
در حريم اهل بيت(ع)
شميم نينوا
بيا مهدي با ترنم باران...
فرشته مهر
ايده هاي اخلاقي نوين
abdekhoda1000
ايران سرزمين بلند
نکته هايي از قرآن
مصباح سبز
شهادت
علم وعرفان
لوح دل(شهيد ايليا)
ناريانا2
روايت
ايده هاي اخلاقي نوين
بيقرارنامه
ترنم باران
لينکستان -محور
دم مسيحائي
هيئت بقيه الله شهيديه
لوگوي دوستان
اشتراک

نام:

ايميل:

 
موسيقي وبلاگ
ياهو
 



ميراث پدر عليه السلام


سهراب نيستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمي در پهلو دارم. زخمي که به دشنه اي تيز، پدر ،


برايم به يادگار گذاشته است.
هزار سال است که از زخم پهلوي من خون مي چکد و من نوشدارو ندارم.
پدرم وصيت کرده است که هرگز براي نوشدارو برابر هيچ کيکاووسي ، گردن کج نکنم.


و گفته است که زخم در پهلو و تير در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان.


زيرا درد است که مرد، مي زايد و زخم است که انسان مي آفريند.
پدرم گفته است : قدر هر آدمي به عمق زخم هاي اوست. پس زخم هايت را گرامي دار.


 زخم هاي کوچک را نوشدارويي اندک بس است ، تو اما در پي زخمي بزرگ باش که نوشدارويي شگفت بخواهد،


 و هيچ نوشدارويي ، شگفت تر از عشق نيست. و نوشداروي عشق تنها در دستان اوست.
او که نامش خداوند است.
پدرم گفته بود که عشق شريف است و شگفت است و معجزه گر.
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکين است و نگفته بود او که نوشدارو دارد،


 دست هايش اين همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را که دوست تر دارد ،


 بر زخمش از نمک عشق بيشتر مي پاشد!
زخمي بر پهلويم است و خون مي چکد و خدا نمک مي پاشد.من پيچ مي خورم و تاب مي خورم


 و ديگران گمانشان که مي رقصم ! من اين پيچ و تاب را و اين رقص خونين را دوست دارم،


زيرا به يادم مي آورد که سنگ نيستم ، چوب نيستم ، خشت و خاک نيستم، که انسانم.
پدرم وصيت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار. از زخمت اما نه ، زيرا اگر زخمي نباشد،


دردي نسيت و اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي،


عاشق نخواهي شد و عاشق اگر نباشي ، خدايي نخواهي داشت...
دست بر زخمم مي گذارم و گرامي اش مي دارم، که اين زخم عشق است و عشق، ميراث پدر عليه السلام است.



 




نويسنده: باران غريب(پنجشنبه 9/12/1386 :: ساعت 2:15 عصر)


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ