RSS  | Atom  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسي بلاگ|مجموع بازديدها: 9201 | بازديدهاي امروز: 5| بازديدهاي ديروز: 43
درباره خودم
آواز پرجبرئيل
مدير وبلاگ : باران غريب[73]
نويسندگان وبلاگ :
روایت (@)[9]

مريم
مريم (@)[3]


دلم مي خواد که چنان باشم که ديگران چون به من بنگرند مرا نبينند .بلکه خدارا ببينند.الهي اينچنين شود
لوگوي وبلاگ
پيوندهاي روزانه
مطالب قبلي
موضوعات
لينک هاي دوستان
کوثر
اسوه
پري براي پريدن
جاهد
خط سرخ شهادت
حبل المتين
سايت جامع دفاع مقدس(ساجد)
سيمرغ
رنگين کمان يک رنگ
*... بگو به آن که ، دل از بار غم گران دارد ...*
گنجينه قصار
اتش عشق
روزان نوشت
دوستانه و صميمانه. Pen pal يعني دوستي که برايت مي نويسد...
صداي نسل نو
سجاده اي پر از ياس
پيغام سروش
ماصاحب داريم
عکس فوري
مباني مهندسي کامپيوتر
شهيد مرتضي بصيري
کالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !
پوست کلف
شيعه مذهب برتر
حسني وب
آقاشير
مهر بر لب زده
نسل برتر
به خود آييم و بخواهيم،‏که انسان باشيم...
منطقه ممنونعه
شميم
زير آسمان خدا
جاده خدا
پنجره
کوثر
خط سوم
ترنم باروني
رويش
کبوترانه
پاک ديده
پرهيزگار عاشق است !
عطش
خلوت تنهايي
خلوت تنهايي
سال نوآوري و شکوفايي
نکته هاي زندگي
بابهار
آسمان اتش
لينک باکس هاي رايگان لينک
انتظار
کوثر110
ارميا
توکاي شهر خاموش
وقايع
هيئت حضرت علي اکبر(ع)
پنجره
پيامبراعظم
پلاک
موقتا عنوان نداره
فؤاد
اينجا پرنده...
ولايت
عقل وعشق
عدل الهي Divine Justice
کشکول صادق
تجربيات من درپروژه
تجربيات من در مديريت پروژه
بازي بزرگان
اردو
در حريم اهل بيت(ع)
شميم نينوا
بيا مهدي با ترنم باران...
فرشته مهر
ايده هاي اخلاقي نوين
abdekhoda1000
ايران سرزمين بلند
نکته هايي از قرآن
مصباح سبز
شهادت
علم وعرفان
لوح دل(شهيد ايليا)
ناريانا2
روايت
ايده هاي اخلاقي نوين
بيقرارنامه
ترنم باران
لينکستان -محور
دم مسيحائي
هيئت بقيه الله شهيديه
لوگوي دوستان
اشتراک

نام:

ايميل:

 
موسيقي وبلاگ
ياهو
   1   2   3      >
درکوله‌ات‌ چه‌ داري؟
  

کوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.



کاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ که‌ بايد.
مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ که‌ روزي‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز که‌ مي‌رفتي، در کوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور کمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در کوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نکردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.
‌عرفان‌ نظرآهاري‌




نويسنده: باران غريب(پنجشنبه 26/7/1386 :: ساعت 11:21 عصر)

  اولين نمازگزاران:


پس از انکه آدم از بهشت رانده شد وبه زمين امد. صبح پس از شامي طولاني از فراق ودوري .


ندا آمد اي آدم دو رکعت نماز بخوان يک رکعت بشکرانه گذشتن شب هجرت ويکي دميدن صبح دولت وديدن جفت خويش وبزبان حال گفت :


وصل آمد وازبيم جدايي رستيم       بادلبرخود بکام دل بنشستيم                         


اول کسي که نماز پيشين (‍ظهر )کرد ابراهيم خليل بودکه چون جان فرزند خود نثارکردوخداوند قرباني اوراپذيرفت وهنگام زوال رسيد؛نداآمد چهاررکعت نمازبخوان ؛يک رکعت شکر توفيق يکي ديگر شکر تصديق وسوم شکر ندا وچهارم شکر خدا


واول کس که نماز پسين (عصر)گزارد يونس بود که چون از نرسيدن عذاب به قوم خود تا شکري که کرده بود گرفتار خشم خدا شد وبه زندان شکم ماهي رفت !چون از شکم ماهي بيرون رفت ؛خود را از اين چهارتاريکي رها ورسته ديد تاريکي لغزش؛تاريکي شب؛تاريکي آب؛تاريکي شکم ماهي ؛وبشکرانه رهايي از آن چهارتاريکي چهار رکعت نماز گزارد


واول کس که نماز شام گزارد عيسي (ع)بود که بي پدر به وجود آمد در شکم مادر تورات وانجيل خواند ودر گهواره سخن گفت!بشکرانه اين سه نعمت سه رکعت نماز گزارد رکعت اول نفي خدائي ازخود کردوبه رکعت دوم اثبات خدايي


در دو رکعت آسماني کرد ورکعت سوم اقرار به يگانگي خدا کرد !


اول کسي که نماز شام (عشاء)گزاردموسي بود که نواخته خالق بي عيب ومخصوص تحفه غيب ومزدور شب فرارسيد وزيد ؛باران گرفت وبرق جهيد گرگ درگله افتاد وعيالش دردزه خاست سرگردان در آن وادي بي پايان بي سروسامان بزبان حال مي گفت:


 به هرکويي مرا تاکي دواني                زهر زهري مرا تاکي چشاني


نگاه بجانب طور شعاع نور ديد ونداي خداوند غفور شنيد که موسي را چهار غم بود غم عيال وفرزند وبرادر ودشمن


ندا آمد اي موسي غم واندوه مبر که رهاننده از غم وبرنده اندوه منم موسي برخاست وچهاررکعت نماز بشکرانه چهار نعمت  گزارد ؛بشرط صدق وصفاووفاواخلاص وعيال وفرزند وبرادر اوکفايت کند وبردشمن پيروز شود وازغم واندوه برهد چنانکه هرچهار نعمت را خداوند به موسي داد!    


نامهاي نماز:


ازشرف ومزيت نماز برساير عبادتها همين بس که خداوند 102 جاي قرآن ذکر کرده وآنرا سيزده نام نهاده صلوه ؛قنوه؛قرآن؛تسبيح ؛کتاب؛ذکر؛رکوع؛سجود؛حمد؛استغفار؛تکبير؛حسنات؛باقيات0


اثرات نماز:


پيامبر فرمودند :نماز معراج مؤمن است


گفته اند نمازگزارراهفت کرامت است :


هدايت ؛کفايت ؛کفارت ؛رحمت؛قربت؛درجت؛مغفرت


اول قدم از شرک بي نمازي است که خداوند روز رستاخيز به دوزخيان مي گويد:چه شمارا به اينجا افکند؟


مي گويند مااز نمازگزاران نبوديم هرکس اين پنج نماز رابوقت خويش وباشرايط بخواند خداوند اوراثواب جمله اصول شرايع دهد              

   6


نويسنده: باران غريب(دوشنبه 23/7/1386 :: ساعت 4:1 عصر)

بنام خداوند بخشاينده مهربان


موضوع نمايشنامه: آنانکه حقيقت را  نمي دانند نادانند وآنانکه حقيقت را مي دانند وآنرا انکار مي کنند تبهکارند


راوي:
   اينک آدم زنجيري زمين ،اينک رگان پيکر ادم ميخکوب درخاک.
  اينک آدم اسيرخاک ،بي هيچ گريزي ،زنداني زمين
اينک آدم هبوطي زمين دوراز بهشت هبوطي خاک .
هبوطي چاه ويل ،چاه رنج چاه جهل چاه ظلم ...
مطرود خدا ،تنهاي تنها ،افتاده در کوير
همنشين خاک ،همنشين خار
همصحبت زوزه بادهاي سرد همصحبت يادهاي تلخ ،همصحبت آرزوهاي سبز،اينک آدم وديگر هبوطيان ،نوحه سرايان رنجهاي خويش ،نوحه سرايان افتاده در زمين
همه ظالم ،همه جاهل ،همه قاتل .
همه پاي در بند ،همه اسير زمين ،اسير خويش ،همه در اسارت ابليس
اينک  آدم وقابيل ،اينک آدم وهابيل
قابيليان کشنده هابيل ،شکننده آدم
اينک زمين جايگاه قتل
اينک زمين پوشيده جامه سرخگون خون،خون هابيل ،خون تمامي روح خدايي آدم  اينک زمين وآوارگي ،هبوط وتشنگي ،هبوط وبي کسي ،هبوط وجدايي ،هبوط وهمه رنج .همه درد ،همه پريشاني ،همه سرگشتگي همه قتل ،همه جنگ ،همه خون ،همه تزوير ،همه زور همه زر ........
اينک وزمين واسارت آدم.
شيطان :
آ..........د..............م آ.........د..............م ابليس هرگز ترا سجده نخواهد برد بگذار مرا از بهشت برانند که ستايش سزاوار من است نه چون تويي که تو خداي از پست ترين جاي زمين مقداري خاک را با آب اميخته وبه ان گونه که مي خواست آراست وفرمان حرکتش داد واز ما خواست که برتو سجده کنيم ،آه افسوس !چگونه باور توانم کرد خاک را برآتش ارج نهادند وبراو سجده کردند ومن هرگز اينچنين نکردم ،پس از بهشت خداوند رانده شدم وچون در تو فضيلتي جز ريختن خون برادر ندیدم  ترا نیز به  وسیله عصیان عشق به هبوط کشاندم .که چنین محراب مقدسی سزاوار رنگین شدن نیست پس تو نیز رانده شدی اما هنوز هم آتش کینه مرا خاموشی نیست .پس مرا امر برآن کرده که اینبار تیغ برجان هبوطی دیگر فرو کنم تا ذره ای سرد شوم.
وجدان:
آه این کیست که سکوت وآرامش آدمی را برهم زده است وبه آدمی حسادت می کند وهر آنچه از دست داده حسرت می خورد ؟
شیطان:
اگر تو به جای من بودی لحظه ای درنگ نمی کردی ونسل ادمی را ریشه کن می کردی انچه پاسخ سالیان سال ستایش مرا برمن ارزانی داشتند سجده برمشتی لجن بود وحال باید انتقام بگیرم ،انتقام  این همه سال را (با فریاد) آیا خدایی هست که فریادهای مرا پاسخ دهد؟آیا سزاوار برترین فرشته چنین است؟آری ؟آدم رابرمن نمایان کن تا خنجر خشمم را تاته در جانش فرو کنم که شعله کینه در من برافروخته است تا قیامت.
وجدان:
در جلوی دیدگان ترا چیزی جز پرده انتقام برنکشیده اگر ترا یارای دیدن کمال آدمی بود هر گز با او چنین نمی کردی.
شیطان :
آری حق با تو ست  (با تمسخر )مگر نه این بود که آدم با تمام کمالش گول مرا  خورد واز بهشت رانده شد آدمیزاد ه را به سختی انداخت ومگر نه اینکه قابیل به فرمان من هابیل ر کشت وسرتعظیم در برابر خدای فرود نیاورد  ومگر نه اینکه (با فریاد)آدمی با تمام کمالش خون برادر ریزد وزمین را به لجنزاری بیش تبدیل نکرده است مگر نه اینکه آدمی چون درندگان برجان هم افتاده اندوغرور ایشان کشتن یکدیگر را برآنان مباح کرده است.
وجدان:
هان !گذرگاه تاریخ چنانکه تو می گویی همیشه پرازننگ نبوده به جز عده  از ایشان همچون پیروان تو ممکن است راه خویش گیرند ،اما آنانکه به ندایم گوش دادند ولبیک  خدارا گفتند هرگز راه به پستی وسکون نخواهند برد.
شیطان:
میان من وتو عهد وحجت باشد ،حال یکی از یاران خویش برگزین تا چنانش کنم که راه ورسم حقیقت طلبی ازیاد ببرد
.
وجدان:
مگرنه اینکه تو وسوسه گری بیش نیستی ،ولی آنانکه به حقیقت  چنگ زنند ودیدگانشان به نور معرفت  بینا وآشنا گشته باشد وهرگز دست خویش  زدرگاه اوپس نگیر ند،پس همچنان دریاس مانی .
(عدهای از سه کنج پرده درحالیکه انسانی را دور کرده اند واو را  می کنند وارد می شوند انسان به سکندری به زمین می افتد ومردم دور اوجمع می شوند واو را دیوانه خطاب می کنند شیطان به سرعت از صحنه می گریزد وبه خلوت پناه می برد ووجدان آرام آرام به گوشه ای می رود.)
مردم :دیوانه (محکم )تو مطرود ی باید زدیار ما بروی !بروی !
(همچنان ادامه می دهند وکم کم متفرق می شوند وبه گوشه ای از صحنه پناه می برند نوع ایستادن به صورتنیم دایره به    جمعیت  همچنان  جا گذاردنم  یک پا در عقب فیکس می شوند.)
آدم:
اینان سبکسرانند که مرا به استهزا می گیرند نه اینست که خدا وند واحد است وزندگی جاویدان مخصوص اوست ،پس منزلت چیزی جز قرب به درگاه او نیست .نه ملکی ،نه مالب ،نه همسری ،هیچ وهیچ همه اش فانی است وخدای همانا مرا برتر از فرشتگان قرار داده به جهت خیرم ،به جهت فعلم ،به جهت علمم مگرنه ؟!
(لحظه ای سکوت صحنه تاریک می شود ،صدای شیون زوزه گزگ همراه با صدای باد توام با صدای ضجه کم کم آهسته می شود تا صدای مردم می آید که یک دفعه آهنگ قطع می شود ،عده ای از مردم از گوشه ای از صحنه به خیال او ظاهر می شوند )
یکی از مردم:
پنداشتیم ،کودکانمان به نزد تو زعلم وادب چیزی می آموزند لیک تو گمان  آنان را از زندگی کردن محو کردی واین حقیقت پوچ را به انان گفتی که چنین مسخ لغت درد را به کار می برند تو خود میان ما جایی نخواهی داشت ،زندگی ات نکبت بدون مال ومنال ،پر زجر پر از اورا ق اوهام انگیز که بجای خوراک وآب تغذیه فکر کودکانمان می کنی (حرکت به صورت نیمدایره وسپس در جای خود قرار می گیرد ...مردم حرکتی ندارند.)
دوست :
ای یار وام خویش برگیر پا به زین ورکاب برچین که این مرکب رو به نیستی ات می برد.
مادر :
فرزندم زندگی لرزش ولغزشی  که چون جوی روان بود به ناگه به تندری خرد شد برسرم ،به کرده  خویش نظرکن ،من مادرت هستم بیماری من زاعمال تو ست  دردهایم بنگر هرگز ترا نخواهم  بخشید دیگران به عشرت سرمی کنند وچنان قهقه سرمی دهند که انسان بی اراده در کنارشان می خندد تو نیز چنین باش.
{صحنه تاریک می شود صدای قهقهه  می آید .مرد دستهایش را بلند می کند به حالت نیایش سپس آرام فرو می آورد برسرش .در این هنگام شیطان فریاد می دهد آرام سپس کم کم بلند وبلند تر وبازهم آرام وآرام تا صدای مادر می آید وبعد سخنان مادر بازهم هم کم کم صدا بلند می شود)
شیطان :
خوشبختی بدبختی  عاق والدین درد زجر مرگ خوشبختی
انسان:
نه ،نه ،رهایم کن.
شیطان:
نیستی ،بدبختی ،عاق والدین


انسان :
طاقتم تمام شده به درد آلوده ام ،نمی دانم چه کنم .من چیزی می گویم که همه آنها آنرا می دانند ولی آن را باطل می نامند پس مرا از دیار خویش رانده اند ودیوانه خطابم می کنند .حال بگو چه کنم ؟
وجدان:
این چه گفتاریست آیا تمام خواسته ات این بود  آنچه باور داشتی این بود ،آنچه تو بابتش روزی جان می دادی ؟!به خدای حقیقت قسم حقیقت وواقعیت همیشه دررکاب هم نیستند ،حقیقت با دو چشمش همیشه ناظر اعمال ماست،سعی مکن بردیده خویش پرده افکنی چقدر آسان خواهد بود هرزگیت در برابر شیطان آدمیان صوری یا تبهکاران فردا تو خود باز مختاری بین حق وباطلت حق  یکی را انتخاب کن.
انسان:
اما آنان می گویند حق به چه کار می آید ما به واقع زنده ایم وزندگی می کنیم وحقیقت تنها در افسانه هاست.
وجدان :
مگر نه اینکه خدای واحد است وتو تنها بنده او هستی نه غیر ه پس از برای او حق را طلب کن ،زیرا که تو آنا ن را به عقوبت اعمالشان آشنا کرده ای پس خود رابرهان وحق را طلب کن.
{چراغها روشن می شود فضا پراز نور می شود یکهو تمامی مردم به دورش حلقه می زنند وهمهمه می کنند.}
دوست :
دیوانه نصایح مارا هیچکدام گوش ندادی .
{همه با هم می گویند :دیوانه }
مادر :
آنقدر در این حزن وسکوت خود ماندی که ترا کابوس مرگ خواندند .بازگرد فرزندم
{همه با هم میگویند :دیوانه راهی برای بازگشت نیست .}
انسان:
دست از سرم بردارید ،کمتر آزارم دهید {همچنان هق هق گریه اش بلند  می شود.}
یکی از مردم:
تو مراباطل می خواندی وخودرا برحق اگر تو برحقی اثبات ادعای خود کن (به تمسخر)
می بینی که به چه روز افتاده ای آیا حق هلاکت رااز برای تو می خواهد .
{شیطان برصحنه حاضر می شود وبه انسان می گوید:}
شیطان :اگر به این راه ادامه دهی حتما هلاک می شوی  سخن این بندگان گوش کن وبیش از این خود را نابود مساز که این راه بیراهه ای بیش نیست .


{وجدان به داخل حرف شیطان می پرد وبه انسان می گوید:}
وجدان:اگر هلاکت دررسیدن به قرب الهی است پس حی وزنده بودن در چیست ؟
شیطان :
درزندگی جاویدان این دنیا که خداوند برآدم بخشید.
وجدان :
نه این حیات حیوانات درنده خواست که یکدیگر را می درند تا دستشان به تکه گوشتی بند باشد اما ترا ای انسان تو بدین جهت خلق شدی که کمال یابی وکامل نمی شوی مگر آنکه به او رسی پس راه خویش رو که این راه بازرگانان کالای معرفت است واین کالا را به هیچ کس مفروش مگر به حق که او خود خریداری  است عظیم از برای این کالای باارزش.
انسان :
آری حق باتوست من در این راه گام برداشته ام به سوی او می روم وفرو نمی نشینم مگر به حق برسم.
شیطان :
اما راهزنان در این راه بسیارند وکالایت به یغما می برند آنرا برما بسپار به امانت برایت نگهداریم یا به راهی دیگر شو که این راه بیراهها یبیش نیست باز گرد.اگر تو با کاروانیان عظیم باشی هرگز دست تعدی به تو نمی رسد اینان حارسان تو می باشندویاریت می کنند در حفظ کالایت.
دوست :
آری ای دوست !ما همسفران تو می شویم ونمی گذاریم کالایت را سارقان به یغما برند همچنان که از کالای خویش محافظت می کنیم از کالای تو نیز محافظت می کنیم
وجدان:
اگر چه تو را راهی سخت در پیش است اما مقصد جاودانه است.
شیطان:
حرف او گوش مکن که این راه بی حاصل است وجاودانگی در کوچ کاروانیان است نه سفر به تنهایی.
وجدان :
راه تو به خدا ختم می شود وحق او ست وآنچه اینان می گویند نا حق است پس حق را بجوی
شیطان:
حق در پستوی صندوقچه مادر بزرگها نهان است کلام حق در میان این مردمان است که ترا دوست دارند وخوبیت را می خواهند .مادرت بیمار است وبرتو حق بسیار دارد بازگرد و را یاری کن که این سخن حق است.
وجدان:
یاری مادر کن اما  به بیراهه نرو که این شیطان است که ترا می خواهد فریب دهد.


شیطان:
او به واقع بیمار است می خواهی بازگرد واو را ببین
دوست :
آری بازگرد ای دوست مادرت بیمار است  بیا با ما هم کیش شو.
شیطان :
بگو باشد وبا ما شو.
انسان :
باشد به سوی شما باز خواهم خواهم گشت اما نمی دانم که خوشبختی در کجاست وحقیقت سخن کیست .
شیطان :
آری بازگرد {خنده ای مکارانه تبدیل به قهقهه}
بهتر آن نیست که از این سودای غفلت انگیز دست برداری اینان همه کوران وکرانند وهرگز باز نخواهند گشت چنانکه خود دیدی.
وجدان مگر نه اینکه تو وسوسه گری بیش نیستی اما بار هم می گویم آنان که به ریسمان الهی چنگ زنند هرگز به دست چون تویی هلاک نمی شنوند.
{انسان با شتاب به طوریکه گویی از چیزی می گریزدواز ترس به پشت سر ش می نگرد داخل صحنه می شود وبا سکندری برزمین می افتد شیطان می گریزد وبه خلوت می رود.انسان زانو می زند ودست به دعا وطلب بخشش بالا می برد اشک می ریزد ودر این هنگام موسیقی همراه با سرودی پخش می شود }
انسان:
پروردگارا مرا ببخش وبیامرز که چنینی ساده لوحانه به حرفی روی از تو برگرفتم ولحظه ای از تو غفلت کردم پروردگارا لعن ونفرین تو برشیطان باد که مارا به هلاکت می اندازد.
شیطان :
من هنوز از او کینه به دل دارم می روم خنجر خشم خویش را برجان دیگری فرو کنم.
وجدان:
خداوند آنان را که گام بسوی معرفت او برداشته اند یاری میکند.


 




نويسنده: باران غريب(دوشنبه 23/7/1386 :: ساعت 3:28 عصر)


راشل عزيزسلام


چقدرامشب وقتي نحوه شهادت مظلومانه ات را خواندم گريستم .اگرچه تو مسلمان نبودي ولي چقدر زيبا آئين اسلام را تو فهميده بودي ،خيلي بهتر از من حداقل، که مدعي هستم براينکه مسلمانم وشيعه در حالي که تنها نام آن را با خود يدک ميکشم ودر وادي عمل جامانده ام.


امشب تو مراياد بانوي دو عالم فاطمه زهراسلام الله عليه  انداختي که مظلومانه براي دفاع از حق بين در وديوار مظلومانه شهيد شد .چقدر استخوانهاي شکسته تو مرا ياد پهلوي شکسته مارد مان زهرا انداخت .


خوشا به سعادت تو راشل عزيز در آن چند روزي که در فلسطين بوده اي چه کرده بودي که خدا دعاي دلت را شنيد وعاشقانه تو را طلب کرد وخود خونبهاي اين عشق عظيم شد .


مهربانم تو در صلاه کدام عاشورا صداي هل من ناصر ينصرني را شنيدي


که اينچنين بي سروپا به سوي اين نداي آسماني شتافتي .


کاش قدري از تو من مي آموختم وبه جاي اينهمه خود پسندي خود ميگذاشتم وبراي برپاي حق قد ي علم ميکردم نه آنکه مويه غريبانه کنم ودر عمل ...


اگرچه فلسطيني نيستي اگرچه به آئين اسلام در نيامده بودي اگرچه در سرزمين هزار رنگ قامت کشيدي اما براستي که از هر مسلماني مسلم تر بودي زيرا که تو صداي مظلوميت مظلومان را شنيدي وبراي ياريشان شتافتي وما مي شنويم وبه روي خودمان هم نمي آوريم .سالهاست خود را به خواب زده ايم .


شهيدم تو که از کرانه هاي هفتگانه آسمان برماشاهد وناظري در حقمان دعا کن تا از اين خواب گران برخيزيم وقبل از انکه چون گردي از ميان برخيزيم به رسالت بشري خود عمل کنيم وخواب سودازدگان را برآشوبيم وتا خود خدا بشتابيم .


التماس دعا اي آذرباد هميشه نگران کودکان فلسطين




نويسنده: باران غريب(چهارشنبه 18/7/1386 :: ساعت 4:14 عصر)

 


 


 


 



روز شانزدهم ماه مارس ۲۰۰۳، يکي از اين گروههاي طرفدار صلح به نام (جنبش همبستگي بين المللي) در غزه مي خواست در مقابل سربازان اسرائيلي بايستد و مانع خراب کردن خانه ها بشود. "راشل کوري" دختر آمريکايي بيست و سه ساله، يکي از اعضاي اين گروه بود که وقتي يک تانک اسرائيلي به سوي خانه اي مي رفت، خود را به مقابل خانه رساند و روي زمين نشست. رانندهء بولدوزر براي اينکه او را از آنجا براند، خاک و سنگ بر سرش ريخت اما راشل همچنان استوار، بر جا نشست. راننده، بولدوزر را به حرکت درآورد و با قساوت تمام او را زير چرخهاي خود گرفت و از روي پيکر او رد شد.


آن روز، دو هفته بود که راشل در فلسطين به سر مي برد و توسط "اي. ميل" و تلفن با خانواده اش ارتباط داشت. آنچه در زير مي آيد سه نامه از آخرين يادداشتهايي است که راشل، براي مادرش نوشته و در آن از رنج مردم فلسطين و از بزرگواري و مهرورزي آنها مي گويد و از شقاوت و بيرحمي ارتش اسرائيل. نامه هاي او شهادتي است عيني و از سر صدق، از آنچه بر فلسطين مي رود.


20 فوريه ۲۰۰۳


مامان،


امروز، ارتش اسرائيل در جاده غزه، چندين خندق کند، و دو پست اصلي بازرسي که در اين جاده بود بسته شده است. معني اش اينست که دانشجويان فلسطيني که مي خواستند در ترم جديد دانشگاه ثبت نام کنند، ديگر نمي توانند به آنطرف بروند، مردم نمي توانند سر کارشان بروند، و آنها که در آنطرف بودند، گير افتاده اند و نمي توانند به خانه هايشان برگردند. گروههاي داوطلب بين المللي هم که در کرانهء غربي رود اردن هستند نمي توانند به ديدارهايشان ادامه بدهند. ما، مي توانيم به آنطرف برويم، به شرط اينکه از "سفيد" بودنمان به عنوان يک امتياز استفاده کنيم! البته ممکن هم هست که در هر حال دستگير و از اينجا اخراج بشويم. هيچيک از افراد گروه حاضر نيست دست به چنين ريسکي بزند.


نوار غزه حالا به سه قسمت تقسيم شده. صحبت از "اشغال مجدد غزه" مي شود، اما فکر نمي کنم اين، عملي شود، به نظر من، چنين کاري از جانب اسرائيل، از نظر جغرافياي سياسي، بسيار احمقانه است. بيشترين احتمال، به نظرم، افزايش شبيخونهاي ريز و درشت است، البته دور از چشم تيزبين جهانيان و خشم و نفرت آنها، و احتمالا تحت پوشش طرح معروف "جابجايي جمعيت". اشغال مجدد غزه، با اعتراضات و خشم و نفرتي روبرو مي شود به مراتب بيشتر از کشتارهايي که به دستور شارون در طول مذاکرات صلح صورت گرفت. طرح شارون براي غصب زمينها و ايجاد مستعمره هاي تازه [شهرکهايي که اسرائيل در خاک فلسطين و با غصب زمينهاي فلسطينيها مي سازد و مهاجرين يهودي را در آن سکنا مي دهد.] در همه جا در حال اجراست و آرام آرام ولي مطمئن، تمام امکانات خودمختاري فلسطينيها را از بين مي برد.


من فعلا در رفح مي مانم و خيال ندارم به طرف شمال بروم. نسبتا احساس امنيت مي کنم و بيشترين احتمال در صورت يک حمله و شبيخون بزرگ، دستگيريست.


مي داني، حالا من با تعداد زيادي فلسطيني آشنا هستم که با مهرباني بسيار از من مراقبت مي کنند. من يک سرماخوردگي کوچک پيدا کرده بودم و آنها با دادن آب ليمو به مداواي من کمک کردند. زني که کليد خوابگاه ما را در اختيار دارد، هميشه از من احوال تو را مي پرسد. او يک کلمه انگليسي نمي داند ولي هميشه حال تو را مي پرسد و مي خواهد مطمئن باشد که من به تو تلفن مي کنم.


با بوسه براي تو، بابا، سارا، کريس، و همه


۲۷ فوريه ۲۰۰۳


دوستت دارم. دلم واقعا برايت تنگ شده. شبها کابوسهاي وحشتناکي مي بينم، تانکها و بولدوزرها را مي بينم که دور خانه را گرفته اند و من و تو هم داخل خانه هستيم. گاه، آدرنالين نقش بيحس کننده بازي مي کند.


در چند هفته اخير، غروبها يا در طول شب اوضاع را ذهنم مرور مي کنم. من واقعا براي اين مردم نگرانم. ديروز، پدري دست دو بچه اش را گرفته بود و در تيررس تانکها، تفنگچيها، بولدوزرها و جيپهاي ارتشي مي گشت و مي خواست آنها را از آنجا دور کند چون فکر مي کرد خانه اش را با ديناميت منفجر مي کنند. من و "جني" همراه چند زن و دو بچه کوچک داخل خانه مانديم. در واقع، اين ما بوديم که، به خاطر يک اشتباه در ترجمه، اين گمان را براي او ايجاد کرده بوديم که خانه اش منفجر خواهد شد. در حقيقت، سربازان اسرائيلي مي خواستند يک تلهء انفجاري را از راه دور منفجر کنند، تله اي را که احتمالا مبارزان فلسطيني قبلا کار گذاشته بودند. در همينجا بود که، روز يکشنبه، حدود ۱۵۰ مرد فلسطيني را در يکجا جمع کرده بودند و در حاليکه تفنگهاي سربازان اسرائيلي بالاي سرشان آمادهء شليک بود، تانکها و بولدوزرها ۲۵ گلخانه و مخزن پرورش گل را خراب کردند، يعني جايي را که ممر معاش ۳۰۰ نفر بود. تله، درست روبروي گلخانه ها قرار داشت، درست در نقطه اي که تانکها از آنجا وارد مي شدند. من از ديدن آن مرد که فکر مي کرد اگر با دو بچه اش از خانه خارج شود و آنطور در تيررس تانکها بچرخد بيشتر در امان است، وحشت کرده بودم. من واقعا مي ترسيدم که آنها کشته شوند، و براي همين سعي کردم خودم را بين آنها و تانک حايل کنم. اين مسايل هر روزه پيش مي آيد. اما ديدن آن پدر که با دوتا بچهء کوچولويش در بيرون سرگردان بود و بي نهايت غمگين به نظر مي رسيد، برايم لحظهء بخصوصي را ساخته بود، شايد براي اينکه مي دانستم که اشتباه ما در ترجمه بوده که باعث شده او از خانه اش بيرون برود.


من خيلي روي حرفهايي که تو در تلفن گفتي؛ دربارهء اينکه خشونتهاي فلسطينيها کمکي به حل قضيه نمي کند، فکر کردم. دو سال قبل شش هزار نفر از اهالي رفح در اسرائيل کار مي کردند، اين کارگران، امروز فقط ششصد نفرند. و از اين ششصد نقرهم، بسياري شان از اينجا رفته اند چون سه پست بازرسي بين اينجا و اشکلون (نزديکترين شهر اسرائيل) داير کرده اند که يک فاصلهء چهل دقيقه اي را که راه هر روزهء کارگران بوده، تبديل کرده به يک مسافرت دوازده ساعته و در واقع غيرممکن. به اضافه، رفح که در سال ۱۹۹۹ به عنوان سرچشمهء رشد اقتصادي شناخته مي شد، امروز کاملا ويران است: پيست فرودگاه بين المللي غزه خراب و فرودگاه بسته شده، مرزهاي تجاري که با مصر وجود داشت، حالا پر از تفنگداران ويژه و سربازان اسرائيلي است که در راه به کمين مي نشينند، راه رسيدن به دريا، طي دو سال اخير با ايجاد پست بازرسي و ايجاد مستعمرهء "گوش کاتفي" مسدود شده است. از شروع انتفاضه تا کنون ششصد خانه در رفح خراب شده، اکثريت ساکنان اين خانه ها هيچ ارتباطي با مبارزان نداشتند، فقط، در نزديک مرز زندگي مي کردند. فکر مي کنم، حتي از نظر رسمي، مي توانيم بگوئيم که امروز، رفح فقيرترين نقطهء دنياست، در حاليکه در گذشتهء نزديک، در اينجا يک طبقهء متوسط وجود داشت. اخيرا شواهدي به دست آورده ايم که در گذشته، کشنيهايي که مي بايد گلهاي غزه را به سمت بازارهاي اروپا ببرند، هفته ها براي کنترل امنيتي در معبر "ارض" منتظر مي ماندند. به راحتي مي تواني تصور کني که شاخه هاي گل که بعد از دو هفته معطلي در کشتي به بازار مي رسند چه وضعي دارند و چه بازاري مي توانند پيدا کنند. سرانجام هم، بولدوزرها آمدند و اين مردم را از باغ و باغچه شان جدا کردند.


چه چيز براي اين مردم مانده؟ اگر پاسخي داري به من بگو. من ندارم. اگر هر کدام از ما زندگي آنها را مي ديديم؛ مي ديديم که چطور آسايش و رفاه از آنها سلب شده، مي ديديم که چطور با بچه هايشان در جاهايي شبيه انبار و پستو زندگي مي کنند؛ اگر اين چيزها براي خودمان پيش مي آمد و مي دانستيم که، سربازها، تانکها و بولدوزرها مي توانند هر لحظه برسند و تمام گلخانه هايي را که طي زمان ساخته ايم خراب کنند، خودمان را بزنند و همراه ۱۴۹ نفر ديگر، ساعتها و ساعتها بازداشت کنند، فکر کن، آيا براي دفاع از خودمان و از چيزهاي اندکي که برايمان مانده، از هر وسيله اي، حتي خشونت آميز، استفاده نمي کرديم؟ به نظر من چرا. من به اين فکر مي کنم، بخصوص وقتي باغ و باغچه هاي گل و ميوه را مي بينم که خراب شده، درختهاي ميوه را مي بينم که بعد از سالها زحمت، شکسته و نابود شده است. چقدر طول مي کشد روياندن و بزرگ کردن گياهي و اين کار به چه اندازه عشق و محبت نياز دارد. معتقدم که در شرايط مشابه، اکثريت مردم، هر طور که بتوانند، از خود دفاع مي کنند. فکر مي کنم عمو "گريچ" همين کار را مي کند. فکر مي کنم مادر بزرگ هم اينکار را مي کند. فکر مي کنم خودم هم خواهم کرد. از من مي خواهي که از مقاومت بدون خشونت حرف بزنم. ديروز، وقتي آن تله منفجر شد، شيشه هاي تمام خانه هاي مسکوني اطراف فرو ريخت. ما داشتيم چاي مي نوشيديم و من مي خواستم با آن دوتا کوچولو بازي کنم.


تا الان، اوقات سختي را گذرانده ام. تحمل اينهمه محبت و مهرباني برايم بسيار دشوار است، آنهم از جانب مردمي که مستقيما با مرگ رو در رو هستند.


مي دانم که در آمريکا، همه چيز اينجا اغراق آميز به نظر مي رسد. صادقانه بگويم، گاه، ملاطفت مطلق اين مردم که حتي در همان زمان که خانه و زندگي شان درهم کوبيده مي شود، مشهود است، براي من سوررئاليستي است. برايم غيرقابل تصور است که آنچه در اينجا مي گذرد، مي تواند در دنيا پيش بيايد بدون اينکه اغتشاش و آشوب و جنجال عمومي در پي داشته باشد. اينها قلبم را به درد مي آورد، همانطور که در گذشته هم برايم دردناک بود. چه چيزهاي شنيعي که اجازه مي دهيم در جهان بگذرد.


بعد از اينکه با هم حرف زديم، به نظرم آمد که تو حرفهاي مرا بطور کامل باور نمي کني. البته فکر مي کنم اينطوري بهتر است، به خاطر اينکه من، روحيهء انتقادي و مستقل را از همه چيز بالاتر مي دانم و در ضمن فهميده ام که در مقابل تو، نيازي ندارم که آنچه را فکر مي کنم توجيه کنم. و براي اين، دلايل زيادي هست، از جمله اينکه مي دانم تو هم در تحقيقات خودت مستقل هستي. با اينهمه، در مورد کاري که مي کنم نگرانم.


مجموعهء شرايطي که در بالا سعي کردم توضيحشان بدهم، و خيلي چيزهاي ديگر، بتدريج چيزي را مي سازد؛ اغلب پنهان اما عظيم و سنگين: يعني حذف و تخريب قابليت گروه خاصي از مردم براي ادامهء بقاء و زنده ماندن. اين چيزي است که من در اينجا شاهدش هستم. قتل و کشتار، حمله هاي موشکي، مرگ بچه ها با گلوله، اينها قساوت است. و وقتي همهء اينها را يکجا در ذهنم جمع مي کنم، از احتمال فراموش شدن آن وحشت مي کنم. اکثريت غالب اين مردم، حتي اگر از نظر اقتصادي امکان گريز از اينجا را داشته باشند، حتي اگر واقعا بخواهند دست از مقاومت بردارند و خاک خود را رها کنند و بروند (و اين، به نظر مي رسد کوچکترين هدف سفاکيهاي شارون است)، نمي توانند. براي اين که حتي نمي توانند براي تقاضاي ويزا به اسرائيل بروند، و براي اينکه کشورهاي ديگر اجازه ورود به آنها نمي دهند (نه کشور ما و نه کشورهاي عربي). براي همين است که من فکر مي کنم وقني تمام امکان زنده بودن فقط در يک وجب جا (غزه) خلاصه مي شود و از آن نمي توان خارج شد، مي توانيم از "نسل کشي" حرف بزنيم. شايد تو بتواني معني "نسل کشي" را، طبق قوانين بين المللي تعريف کني. من الان آنرا در ذهن ندارم. اما من، اينک بهتر مي توانم آن را تصوير کنم، البته اميدوارم. فکر مي کنم تو مي دانی که من دوست ندارم از اين کلمات سنگين استفاده کنم. ولی واقعا سعی می کنم آنرا تصوير کنم و بگذارم ديگران خودشان نتيجه گيری کنند. و با اينحال، همچنان به توضيح و تشريح موقعيت ادامه می دهم.


من فقط می خواهم برای مادرم بنويسم و به او بگويم که من شاهد اين نسل کشی تاريخی و حيله گرانه هستم، که واقعا وحشت دارم، که مدام اعتقاد عميق خود را به انسانيت و شفقت انسان مورد سئوال قرار می دهم. اينها بايد متوقف شود. فکر می کنم چقدر خوب است که همهء ما، همهء کارهای ديگر را رها کنيم و زندگی خود را وقف اين کار کنيم. اصلا فکر نمی کنم که اين کار اغراق است. من هنوز هم دوست دارم برقصم، دوست پسر داشته باشم و با دوستان و همکارانم شادی کنم و بخندم. ولی در عين حال می خواهم که اينها متوقف بشود، بيرحمی و شقاوت. اين چيزی است که حس می کنم. من احساس تااميدی می کنم. من متأسفم که اين پستی و دنائت جزو واقعيتهای جهان ماست، و اينکه ما، در عمل در آن شرکت می کنيم. اين، آنی نيست که من برايش به دنيا آمدم، اين، آنی نيست که مردم اينجا برايش به دنيا آمده باشند، اين، دنيايی نيست که تو و بابا آرزويش می کرديد؛ وقتی تصميم گرفتيد مرا داشته باشيد.


اين، آنی نيست که من وقتی به درياچهء "کاپيتال" نگاه می کردم، می گفتم "اينست دنيای بزرگ! و منهم در آنم". من دوست ندارم بگويم که می توانم در اين دنيا در آسايش به سر ببرم و بدون هيچ نگرانی و در بيخبری کامل از شرکت خودم در اين "نسل کشی"، زندگی کنم.


باز هم انفجار بزرگی در دوردست.


وقتی از فلسطين برگردم، با کابوسهايم دست به گريبان خواهم بود و احساس گناه خواهم کرد از اينکه در اينجا نمانده ام. اما می توانم خود را در کار زياد غرق کنم. آمدن به اينجا يکی از بهترين کارهايی است که تا بحال انجام داده ام. خواهش می کنم وقتی به نظر خل می آيم، يا اگر ارتش اسرائيل گرايشات نژادپرستانه خود را، که می خواهد "سفيد"ها را زخمی نکند، کنار بگذارد، علت آنرا شرافتمندانه به اين تعبير کن که من در ميانهء يک "نسل کشی" هستم که خودم هم بطور غيرمستقيم از آن حمايت می کنم و دولت من در آن مسئوليت زيادی دارد.


دوستت دارم، همانطور که بابا را. متأسفم از اين که نامهء بدی نوشته ام.


خوب، الان آدم جالبی که کنار من است کمی نخود به من داده، بايد آنها را بخورم و تشکر کنم.


راشل


۲۸ فوريه ۲۰۰۳


مامان، ممنونم که به آخرين "ای. ميل" من جواب دادی. به اين ترتيب من می توانم از شما و همهء آنها که نگران من هستند خبر داشته باشم. بعد از اينکه آن نامه را برای تو نوشتم، به مدت ده ساعت از گروه خودم جدا ماندم. اين مدت را در ناحيهء "حی سلام" در يک خانواده گذراندم. آنها کابل تلويزيون داشتند و مرا به شام مهمان کردند. دو اتاق جلويی خانهء آنها عملا غيرقابل استفاده است چون ديوارهايش با توپ و خمپاره سوراخ شده است. حالا همهء خانواده؛ پدر و مادر و سه بچه، در يک اتاق می خوابند. من روی زمين، پهلوی کوچکترين دخترشان که اسمش ايمان است، خوابيدم. ما دو نفر يک لحاف داشتيم. ديشب، کمی به اين دختر برای انجام تکاليف انگليسی اش کمک کردم و بعد هم همگی فيلم "پت سيمتری" را نگاه کرديم که فيلم ترسناکی بود. به نظر همه شان عجيب می رسيد که ديدن اين فيلم برای من دشوار بود.


جمعه روز تعطيل است و وقتی بيدار شدم، آنها "گومی بيرز" را که به زبان عربی دوبله شده، تماشا می کردند. با آنها صبحانه خوردم و وقتی با بچه ها روی بستهء رختخوابها نشستم و تلويزيون نگاه کردم، ياد کارتن روزهای شنبه افتادم. بعد از آن، پياده به سمت "بارازيل" راه افتادم. جايی که نضال، منصور، رفعت، مادر بزرگشان و همه آن فاميل بزرگی که با مهربانی مرا پذيرفته بودند، زندگی می کنند. (يکروز، مادر بزرگ يک داستان مصور در بارهء دخانيات، به زبان عربی، داد من بخوانم در حاليکه با انگشت به رنگ سياه شال خودش اشاره می کرد. به نضال گفتم به او بگويد که مادر من خيلی خوشحال می شود اگر بداند کسی کتابی به من می دهد درباره اينکه چطور دود ريه هايم را خراب می کند.). در اردوگاه ناصريه، زن برادر او را هم ديدم و مدتی با بچهء کوچولويش بازی کردم. زبان انگليسی نضال هر روز بهتر می شود. او تنها کسی است که مرا "خواهر من" خطاب می کند. او دارد به مادرش هم ياد می دهد که وقتی مرا می بيند به انگليسی بپرسد "حالت چطوره؟".


ما هر روز صدای تانکها و بولدوزرها را می شنويم، از خيلی نزديک. اما اين مردم همبستگی و برادری زيادی با هم دارند، همينطور با من. وقتی با دوستان فلسطينی هستم کمتر احساس وحشت می کنم تا وقتی که می خواهم به عنوان يک ناظر حقوق بشر يا خبرنگار يا مبارز واکنش نشان بدهم. اين مردم نمونه خوبی هستند برای اين که آدم ياد بگيرد که چطور در راههای طولانی و سخت مقاومت کند. می دانم که اين شرايط، با شدت و ضعف کوناگون بر آنها حادث می شود (و سرانجام هم می تواند نابودشان کند)، ولی از قدرت آنها در حفظ و نشان دادن شرف انسانی شان حيرت می کنم. در شرايط فوق العاده دشواری که به سر می برند می خندند، سخی و بخشنده هستند، زندگی خانوادگی را حفظ می کنند، و اينهمه، با حضور مداوم مرگ...


حالا، بعد از اين صبح خوبی که گذراندم، حالم کمی بهتر است. گاه، وقتی فکر می کنم که ما تا چه حد قادريم بدی کنيم، از همه چيز نااميد می شوم و تا بحال هم وقت زيادی را برای نوشتن و توضيح اين نااميديها و سرخوردگيها گذرانده ام. اما حالا بايد بگويم که قدرت و ظرفيت آدمی را برای خوب بودن، حتی در موقعيتهای دشوار شناخته ام و اين را قبلا نمی دانستم، فکر می کنم نام دقيق آن بزرگواری و مناعت است.


دوست دارم شما هم روزی اين آدمها را ملاقات کنيد. شايد، با کمی شانس، اين روز پيش بيايد.


راشل کری




نويسنده: باران غريب(چهارشنبه 18/7/1386 :: ساعت 2:45 عصر)

   1   2   3      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ